رهارها، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
اميررضااميررضا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

خدا مهربونی کرد

550 روز گذشت .....

  دختركم   قشنگترين گل زندگي من تنها ماه درخشان آسمون آبي من دوست داشتني ترين همدم هميشگي من هجده ماهگيت مبارك   دخترك شيرينم ، نميدوني من چقدر دوستت دارم حتي تصورش هم برات سخته ... رها عزیزم يكسال و نيم دركنار تو بودن زندگي مارو زيباتر ، دوست داشتني تر و جذاب تر كرده بودن تو ، وجود نازنين تو ، نفس تو به همه چي رنگ و بوي ديگه اي ميده انگار ما هم در كنار تو يه معني ديگه اي پيدا كرديم   خداي بزرگ همه كوچولوها رو در پناه خودت حفظ كن خدايا از رهای من هيچوقت غافل نشو تا اونم بتونه با ياد تو راه درست و پيدا كنه   عسل م...
8 آذر 1391

تولد بابایی مبارکککککک

سلام مهربونم ... امروز من و رها کوچولو اومدیم اینجا که باهات حرف بزنیم ... بگیم که خیلی دوستت داریم ...بگیم که  تو هم یه همسر  نمونه و بی نظیری هم یه بابای مهربون و فوق العاده ...   عزیزم من خیلی خوشبختم چون تو رو دارم و رهاهم از اینکه بابایی مهربونی عین تو داره غرق لذت و شادیه .. ما از داشتنت به خودمون می بالیم تو یه فرشته پاکی که خدا واسه من و دخملی آفرید تا همیشه پشت و پناهمون باشی ........... شبا وقتی سرمونو میذاریم رو بازوهات و می خوابیم انقدر آرامش داریم که هیچ غمی برامون تو دنیا وجود نداره ............   ما آرامش زندگیمونو با هیچ چیز تو دنیا عوض نمیکنیم چون می دونیم که یه مرد داریم که همیشه مثل یه ک...
30 آبان 1391

هفده ماهگی شیطون خودممممم

  رها كه مي خوابه ذهن ام شروع ميكنه به فعاليت كردن كه حالا چي كار بايد كرد:   1-     ظرف هاي تلنبار شده توي سينك ظرف شويي رو بشورم ؟   2-     لباس هايي كه كنار گذاشتم تا با دست شسته بشه رو بشورم؟   3-     ريخت و پاش هاي روي زمين و هوا رو جمع كنم ؟   4-     غذا درست كنم ؟   5-     بيخيال موارد بالا بشم و يه ليوان چايي بريزم و جلوي تلويزيون بلمم؟   6-     يه چند تا تلفن بزنم و دل سير حرف بزنم؟   7-  &n...
12 آبان 1391

رهای شانزده ماهه من و بابا

  فکر میکنم وقتی داری این نوشته ها رو میخونی خودت میدونی که یه بچه شانزده ماهه چه کارایی میتونه انجام بده... رهای شانزده ماهه من ٩ تا دندون داره ده کیلو و هفتصد وزنشه و هشتاد و دو سانته رهای شانزده ماهه من کلی شیطون شده و در عین حال شیرین و با نمک رهای شانزده ماهه من بلد بگه سلااااام... ددر... ماااامان.... نینی....ایدا... محیا... آیسا... نایناااا ( ساینا ) رهای شانزده ماهه من عاشق برنامه عمو پورنگ شده و محاله یه روز نبینه... رهای شانزده ماهه من بلده تا 3 بشمره...و میگه یک دو سسسسسه رهای شانزده ماهه من عاشق شلیل و خیار و هندونه و خربزه رهای شانزده ماهه من یاد گرفته یه دستمال بگیره دستش و گردگیری کنه.... ...
11 مهر 1391

پانزده ماهگی رها کوچولو

زلزله بم که امد ...........در اوج غفلت های دوران نوجوانی بودم و خوش بودنهاش.............یک روز دیدم دو تا مجری تو تلویزیون لباس مشکی پوشیدن و یکیشون یه اشاره به زلزله کرد بعد از بقیه پرسیدم و گفتند دو روز پیش زلزله امده ........واز کنارش گذشتم اما اینبار  همزمان با تغییرات بعد از زایمانم همراه شده............هر بار که کامپیوترم روشن می شود می روم سراغ عکسهای تازه...........چند شب است موقع خواب اشک می ریزم برایشان..........با خودم می گویم درد مادری که فرزند سه ماهه اش را از دست داده بیشتر است یا درد دختر 4 ساله ای که مادر و پدری ندارد........اینده هر کدامشان را تصور می کنم...........به رها  نگاه می کنم وجودم پر از &nb...
6 شهريور 1391

اندر احوالات چهارده ماهگی

وقتی مادر نیستی خیلی چیزها رو نمی دونی. وقتی مادر نیستی گاهی وقتها نگرانیهای مادرانه ممکنه به نظرت بی معنی بیاد. . وقتی مادر نیستی نمی دونی ممکنه یه روزی آرزوت یه پیاده روی یک ساعته بدون عجله و دغدغه باشه . ممکنه آرزوت یه شب خوابیدن بدون شنیدن صدای گریه باشه. ممکنه آرزوت چند ساعت لم دادن یه گوشه باشه. باید مادر باشی تا بفهمی وقتی جگر گوشه ات با اشتها غذا می خوره چه کیفی داره.   آرزوم اینه دو تا قاشق غذا بخوری.   یاد گرفتی که از همه اجزاء صورتت در جهت شیره مالیدن سر من، در مواقع لزوم استفاده کنی ، وقتی می خوای چیزی برداری یا کاری انجام بدی که می دونی من ناراحت می شم سریع با&...
5 شهريور 1391

رهای یکسال و یه ماههههه

دختر یکسال ویک ماهه من وارد مرحله جدید از زندگی اش شده، مرحله ای که  برای من چنان شگفت انگیز است که باید اعتراف کنم کار و زندگی ام را رها کردم و گاهی فقط نظاره گرم........نظاره گر روند رشدش و کارهایش نظاره گر یک سال گذشته!  احساس می کنم زمان به سرعت در حال گذشتن است روزهایم به سرعت شب می شوند و گاهی احساس می کنم به آن نمی رسم، دلم می خواهد تماما در خانه باشم و از لحظه لجظه هایش حظ لازم را ببرم! دخترک یکسال و یک ماهه من حرفهایم را خوب می فهمد خوب نگاه می کند و دقیق تکرار می کند، منظورش را می تواند به من بفهماند با بازی ، با گریه، با آوا ، و گاهی با چند کلمه که به تازگی زیاد تکرار می کند. بسیاری از حرف ها را تک...
17 تير 1391

5 خرداد قشنگترین روز خدا

سال پیش توی همچین روزهایی جشن گرفتن تولد یکسالگی رها خیلی دور به نظرم میرسد. فکر میکردم خیلی هنوز وقت هست تا یک سالگی. فکر میکردیم وای یعنی میشه دختر ما هم یکسالش بشه. خانوم بشه. زمان پرواز میکنه. وقتی توی لحظه هستی دلت میخواد بدونی بعد چی میشه. وقتی بعد میرسه میگی آخ چه زود گذشت. وقتی یک قلمبه بود توی بغلم میگفتم وای یعنی میشه یک روز ببینم میشینه وای میشه یکروز راه بره. وای میشه….. وای میشه….. همه اون تصور های ما کم کم داره اتفاق میافته. چون رها داره بزرگ میشه. اما من به عنوان یک مادر از این گذر یکساله عمر دخترم یک چیز بزرگ  یاد گرفتم. لحظه رو ازش لذت ببرم. همون لحظه ای که توش هستم. آرزو داشتن و پی آرزو رفت...
4 خرداد 1391

تولدت مباراااااارک

دختر نازم همه چی رو بعدا تو فیلم میتونی ببینی اینجا چند تا عکس برات میزارم کارت دعوت تزئینات خونه.... عزیزکم رو ریسه ها عکس خودت بود شکلات.... آخر شب هر کسی که کادو داد بهش از این شکلاتها دادی میز شام.... کیک پوشکی خانم و در نهایت چون همش تو بغلم بودی..... عکس ندارم که از خودت بزارم ...
30 ارديبهشت 1391