سلام دوباره
م نمیدانم هنوز کسی از آن روزها اینجا مانده که نوشتههای من را میخواند یا نه… نزدیک ده سال است که چیزی ننوشتهام. ده سالی که انگار در یک چشم به هم زدن گذشت؛ اما وقتی به رها نگاه میکنم، میبینم چقدر زندگی در این سالها اتفاق افتاده است. این وبلاگ را زمانی مینوشتم که رها هنوز کودکی کوچک بود و من از روزهای شیرین بزرگ شدنش مینوشتم؛ از اولینها، از شیطنتها، از نگرانیهای مادرانه و از لحظههایی که آن روزها فکر میکردم هیچوقت فراموششان نمیکنم. حالا رها پانزده سالش را تمام کرده… دیگر آن دختر کوچولوی قصههای این وبلاگ نیست. بزرگ ش...











