رهارها، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره
اميررضااميررضا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

خدا مهربونی کرد

سلام دوباره

م نمی‌دانم هنوز کسی از آن روزها اینجا مانده که نوشته‌های من را می‌خواند یا نه… نزدیک ده سال است که چیزی ننوشته‌ام. ده سالی که انگار در یک چشم به هم زدن گذشت؛ اما وقتی به رها نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر زندگی در این سال‌ها اتفاق افتاده است. این وبلاگ را زمانی می‌نوشتم که رها هنوز کودکی کوچک بود و من از روزهای شیرین بزرگ شدنش می‌نوشتم؛ از اولین‌ها، از شیطنت‌ها، از نگرانی‌های مادرانه و از لحظه‌هایی که آن روزها فکر می‌کردم هیچ‌وقت فراموششان نمی‌کنم. حالا رها پانزده سالش را تمام کرده… دیگر آن دختر کوچولوی قصه‌های این وبلاگ نیست. بزرگ ش...
8 شهريور 1405

دخترم سه ساله شدددددد

امروز ، نفس من ، عشق من ، امید همه لحظه های من سومین سالروز میلادش را پشت سر گذاشت. خدایا چه معجزه ای است این فرزند ، این ارتباط خونی ، این عشق مادر و فرزندی ؛ اینکه همه زندگیت رو میذاری به پاش ؛ همه قلبت رو میذاری توی این راه ؛ اما نمیدونی آخرش چی میشه ،نمیدونی واقعاً وقتی بزرگ میشه اینو میفهمه که تو اینهمه از خودت ، از لحظه هات ، از عمرت گذشتی تا اون احساس خوشبختی کنه ، تا اون کمبودی رو حس نکنه. هر چند که شاید دونستنش خیلی مهم نباشه ، چون تو برای دل خودت و با عشق این کارها رو میکنی. میدونی که این وظیفه است که تویی که تصمیم گرفتی اون رو به این دنیا بیاری ، پس باید به بهترین وجه تربیتش کنی ، بهترین امکانات رفاهی رو براش فراهم کنی تا او...
8 خرداد 1393

سالگرد یکی شدن منو بابایی

دخترکم 4 سال از زندگی مشترک منو بابایی میگذره و من هر ورز بیشتر عاشقش میشم. هر روز بیشتر تو دلم جا میگیره. بعضی وقتها واقعا احساس میکنم، وجودم لبریز از از شما شده! و چه حس دلپذیری... با حرفهاش آروم میشم، اگرچه ممکنه قبلش تو دلم طوفان باشه. حالا دیگه مطمئن هستم که معنی "... لِتَسکنوا إِلَیها" که خدا گفته چیه؛ چون با تمام وجود احساسش می کنم. خدایا از تو میخوام محبوبم رو حفظ کنی و عشقش رو در دل من عمیق تر قرار بدی، چون میدونم اینطوری راه نزدیک شده به تو هموارتر میشه. خیلی دوستتون دارم اینم همه زندگی من   ...
21 مرداد 1392

25 ماهگی

خدا را شکر که سالمی ،خوب رشد می کنی ، دست و پای قوی داری و جست و خیز می کنی خدا را شکر آنقدر خوب رشد کرده ای که از من دور می شوی با بچه ها همبازی می شوی و حتی با من مخالفت می کنی ... خدا را شکر آنقدر در تکاپویی که روزی چندین بار برای تجربه کردن ،خانه را غرق می کنی در کتاب و اسباب بازی و هرآنچه چشمگیرت باشد... خدا را شکر که تو را دارم...     ...
16 تير 1392

دو سالگیت مبارک

دخترم چقدر زود ۲ سالت شد!!! اونقدر مست بودنتم که اصلاً متوجه گذر زمان نمی شم!!!!!   عاشقانه با ذره ذره وجودم می پرستمت دخترم چون تو نشانه پرودگارم هستی!!!! تو هدیه الهی من هستی!!!  تو دنیای من هستی! پروردگارا با هر دم و بازدم تو را شاکرم !! اول یه معذرت خواهی بابت اینکه ماه قبل نتونستم پستی برات بزارم ..حالم بابت جراحی بینی اصلا خوب نبود یه عکس از ٢٣ ماهگیت ببین تا عکسای تولدت امسال هم مثل پارسال سه بار تولد برات گرفتیم..کی روز تولد خودت که خونه خودمون  سه نفره ..تولد دوم با دوست جونای خودت و من به اتفاق بابایی رفتیم پلی هاووس که کلی به خوش گذشت و بازی کردی ..واما تولد س...
12 خرداد 1392

22 ماهگی رها جونم در دومین نوروز

گل من ... خوب ها را بفهم ... یا بهتر بگویم ، خوب بفهم ! . . بهار آمده و تو در بهار زندگی ات هستی ... هر روز تازه تر و هر روز زیباتر ... هر روزت نو روز است ! تو بهاری بمان همیشه مهربانه کوچکم ! آمده ام اینجا که بنویسم چه معجزه ای بودی تو در این سالی که گذشت ! معجزه ای شیرین و بهاری پیش چشمان ما ! نوروز ٩٢ به روایت تصویر جشن چهارشنبه سوری خونه دایی رضا رها مشغول رقص گنگنام استایل لحظه تحویل سال ٢٢ ماهگی نفس خانم در محمود اباد   ...
18 فروردين 1392

21 ماهگی قشنگترین نعمت خدا

سلام, امروز اومدم به دوست داشتنی ترین موجود دنیا که وارد بیست و دومین ماه از عمر قشنگش شده بگم: "گل خوشبوی مامان 21 ماهگیت مبارک" به نظرم 21 ماهگی نقطه عطف زندگی بچه هاست چون توی این سن آموخته هاشون رو خیلی بارز نشون میدن. دخملی من که دیگه همه کلمات رو تکرار میکنه...میکروفن میگیره دستش آواز میخونه..جای همه چیز رو تو خونه بلده...لباسهاشو میپوشه و در میاره...چند روزی هم میشه که دیگه دوست نداره پوشک بشه و دوست داره تو این زمینه مستقل عمل کنه...دستمو میگیره میبره جلوی یخچال و میگه ننت ( همون دنت)...بهونه شیر رو هم نمیگیره...خیلیییی راحت تر از اون چیزی که تصورش رو داشتم جدا شد..تنها چیزی که از نوزادی تا حالا هیچ تغییری نکرده...موزی...
8 اسفند 1391

بیست شدی!!!!!!

رهای  ناز نازی  من...............دختر من...............عسل من..............جيگر من..............نفس من...... دلم مي خواد تو صبح تا شب جلوم خرامان راه بري و من فقط نگاهت كنم.............. قربون همه توانائيها و ضعفهايت............. قربون سخن پراكني نصفه نيمه ات............... قربون بدو بدو هايت............. قربون شبها تا صبح خواب حرام كردنهايت................ بیست ماهگیت مبارك عزيزكم............. دخمل عزیزم پایان بیست ماهگی اتفاق مهمی که تو زندگی منو ت افتاد گرفتنت از شیر بود ...هر چند واسه خودم خیلییییی سخته که نگاهت قشنگت رو موقع شیر خوردن دیگه نبینم ولی مجبورم چون اصلا غذا نمیخوری..... رهای ب...
7 بهمن 1391

تولدم مبارک

اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده : واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد! یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم یکی میگه یک سال پیرتر شدم یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه. منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی د...
29 دی 1391

نوزده ماهگی نفسکم

رهای عزيزم!  امروز نوزده ماه تمام از همان لحظه اولی كه ديدمت گذشته است نوزده ماه شيرين و پر ماجرا نوزده ماه براي پشت سر گذاشتن ترسهايي كه از بي تجربگي داشتم: ترس از زايمان ترس از شير دهي(كه قبل از آغازش واقعا ترس مشخصي نداشت، ولي بعد از آن ...) ترس از تنها شدن با يك نوزاد پس از گذراندن هفته هاي اول  به همراه مامان جون ترس از واكسن زدن ترس از دندون درآوردن ترس از مریض  شدن بچه و دارو و گهگاه آمپول و آزمایش ترس از سفر رفتن با یه بچه ترس از خطرات ناشي از تازه راه افتادن و كنجكاويهاي كودكانه(كه هنوز هم كم و بيش ادامه داره) ترس از عدم ترب...
9 دی 1391