سلام دوباره

م
نمیدانم هنوز کسی از آن روزها اینجا مانده که نوشتههای من را میخواند یا نه…
نزدیک ده سال است که چیزی ننوشتهام. ده سالی که انگار در یک چشم به هم زدن گذشت؛ اما وقتی به رها نگاه میکنم، میبینم چقدر زندگی در این سالها اتفاق افتاده است.
این وبلاگ را زمانی مینوشتم که رها هنوز کودکی کوچک بود و من از روزهای شیرین بزرگ شدنش مینوشتم؛ از اولینها، از شیطنتها، از نگرانیهای مادرانه و از لحظههایی که آن روزها فکر میکردم هیچوقت فراموششان نمیکنم.
حالا رها پانزده سالش را تمام کرده…
دیگر آن دختر کوچولوی قصههای این وبلاگ نیست. بزرگ شده، قد کشیده و دنیای خودش را ساخته. تار و تمبک میزند، درسش عالی است و شاگرد اول مدرسه است. گاهی که نگاهش میکنم، باورم نمیشود همان دختر کوچولویی است که سالها پیش اینجا از او مینوشتم.
و در تمام این سالها، یک پسر کوچولو هم به قصهی زندگیمان اضافه شد؛ امیررضا.
حالا یازده سال و نیمه است، او هم شاگرد اول مدرسه و عاشق فوتبال. آنقدر فوتبال را دوست دارد که حالا در تیم منتخب فوتبال باشگاهش بازی میکند و من هنوز با همان هیجان روزهای کودکی رها، موفقیتهایش را دنبال میکنم.
گاهی فکر میکنم چقدر عجیب است…
من اینجا را با خاطرات کودکی رها ترک کردم و حالا بعد از نزدیک ده سال برگشتهام، با دو بچهی بزرگتر، با هزاران خاطرهی تازه و قلبی که پر از غرور و دلتنگی است.
چه زود بزرگ شدند…
چه زود آن روزهایی که فکر میکردم قرار است همیشه ادامه داشته باشند، تبدیل به خاطره شدند.
امروز برگشتهام تا شاید دوباره بنویسم.
نه از اولین قدمهای رها، نه از اولین کلمههایش…
بلکه از دختری پانزدهساله و پسری یازده سال و نیمه که حالا هر کدام قصهی تازهای برای نوشتن دارند.
و شاید زیباترین قسمت ماجرا این باشد که این بار وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم تمام آن روزهایی که اینجا ثبت کردم، واقعاً ارزش ماندن داشتند.
دلم برای اینجا، برای نوشتن و برای آن مادرِ جوانی که با ذوق از کودکی دخترش مینوشت، تنگ شده بود.
سلام دوباره، وبلاگ قدیمی من…
بعد از نزدیک ده سال، برگشتم. ❤
شهریور ۴۰۵



سلام دوباره
